محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

373

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عمر گفت : « ما در كتاب خويش از حزقيل چيزى نمىيابيم ، و كسى به جز عيسى پسر مريم مرده زنده نكرد . » گفتند : « مگر در كتاب خدا نيابى كه گويد : و پيمبران بودند كه قصهء آنها نگفتيم . » عمر گفت : « چرا . » يهودان گفتند : « قصهء زنده كردن مردگان چنان بود كه وبايى در بنى اسرائيل رخ داد و جمعى از آنها برون شدند و چون يك ميل برفتند خدايشان بميرانيد و ديوارى بدور آنها ساختند و چون استخوانهايشان بپوسيد خداوند حزقيل را برانگيخت كه بر آنها بايستاد و سخنها گفت كه خدا فرموده بود و خدا آنها را زنده كرد و آيهء * ( أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا من دِيارِهِمْ 2 : 243 ) * دربارهء آنها نازل شد . » از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه وقتى از پس يوشع بن نون خدا عز و جل كالب بن يوفنا را بميرانيد ، حزقيل بن بوذى كه لقب ابن عجوز داشت سالار بنى اسرائيل شد و همو بود كه براى قومى كه خدا در كتاب خويش ياد كرده دعا كرد و فرمود : « * ( أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا من دِيارِهِمْ 2 : 243 ) * » . از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه فرار قوم حزقيل از طاعون يا بيمارى ديگر بود كه مردم بكشت و آنها از بيم مرگ بگريختند ، و هزارها بودند ، و به سرزمينى فرود آمدند ، و خدا فرمان داد كه بميريد ، و همگى بمردند . و مردم آنجا بدور آنها ديوارى كشيدند تا از درندگان محفوظ مانند ، زيرا بسيار بودند و دفنشان ميسر نبود و روزگارها سپرى شد و استخوان پوسيده شدند ، و حزقيل بن بوذى بر آنها بگذشت و از كارشان شگفتى كرد و بر آنها رحم آورد ، و ندا آمد : آيا دوست دارى كه خدايشان زنده كند ؟ گفت : آرى . و وحى آمد كه آنها را ندا كن كه اى استخوانهاى پوسيده هر كدام به صاحب خويش باز گرديد . و حزقيل ندا داد و استخوانها را بديد كه به جهش آمد و فراهم شد .